محمدصادق دهلوي

مقدمه 92

كلمات الصادقين ( فارسي )

فتوى خواست . بزرگان ازين گفتار بيهوده بانديشه رفته گفتند كه شيخ شهاب الدّين زاهدى در ميان ما بزرگتر است او را حاضر بايد ساخت تا باتفاق ازين سخن جواب گفته شود . شيخ را حاضر كردند . بعد از استماع اين كلمات ناروا آشفته شد و از خود رفت و كفش را از پا برآورده بر وى انداخت تا بزبونى كشته نشود 1 . محمد شاه ازين معامله درهم شد . حكم فرمود تا شيخ را از قلعه در خندق اندازند . دو 2 نوبت چنين كردند ، آسيبى بذات شريف وى نرسيد . پس از آن صورت مثالى پدرش شيخ فخر الدّين ظاهر شد و از خويشتن‌دارى منع كرده ازين سراى نيستى بديار هستى رهبرى كرد و بدين سبب به حق گوى ملقب * شد و برخى * برآنند كه وجه ملقب شدن وى بحق‌گوى آن شده كه چون سلطان محمد تغلق 3 حكم كرد كه مرا محمد عادل گويند او ازين معنى بحضور ابا كرد و گفت ما ظالمان را عادل نگوئيم 4 . سلطان ازين سخن به پيچيد و او را از قلعهء دهلى به زير انداخت و بكشت . قبر وى هم در زير قلعه است . پدرش * بفخر الدّين زاهدى مشهور بود و از زاهدان و متقيان وقت بوده و در بزرگان زمان قطب الاولياء انتظام داشت و از اولاد سكندر ذو القرنين است . گويند وقتى كشتى پربار در درياء 5 جمنه فرو شد . صاحب متاع بعرض خواجه قطب الدّين پريشانى خود بازنمود . آن جناب گفت اين كنار به اين درويش سپرده‌اند و آن لب آب به برادر فخر الدّين وابستگى دارد بوى رجوع نمايند . آفت‌زدگان بر آستانش بناليدند . رقعه 6 نوشته به دريا افكند كه كشتى را درست بر ساحل اندازد . چون رقعه 7 فروشد كشتى با جميع اسباب بر روى 8 آب پيدا شد 9 . منقول است كه روزى چهل تن بر وى گذر كردند و از جبههء وى نقوش كلمهء طيبه خوانده گفتند 10 بلابرين شهر نازل شده بود ليكن اين شهر در حمايت اين زاهد خرابى نپذيرد . مرقد وى در ميرته است يزار و يتبرك به . در زمان سلطان ناصر الدّين ازين سراى فانى انتقال نمود 11 . سلطان ناصر الدّين پسر سلطان شمس الدّين التتمش 12 است و پادشاه حليم و كريم و به همه اوصاف اولياء اللّه موصوف بود بنعوت سلطنت آراسته . باتفاق اهل آن 13 عصر هيچ پادشاهى از سلاطين ماضيه جامع جميع 14 صفات ظاهره و باطنه مثل